تو را بانو نامیده‌ام
بسیارند از تو
بلندتر، بلندتر
بسیارند از تو
زلال‌تر، زلال‌تر
بسیارند از تو
زیباتر، زیباتر
اما بانو تویی
از خیابان که می‌گذری
نگاه کسی را به دنبال نمی‌کشانی
کسی تاج بلورین‌ات را
نمی‌بیند
کسی بر فرش سرخ زرین زیرپایت
نگاهی نمی‌افکند
و زمانی که پدیدار می‌شوی
تمامی رودخانه‌ها به نغمه درمی‌آیند
در تن من
زنگ‌ها آسمان را می‌لرزانند
و سرودی جهان را پر‌می‌کند
تنها تو و من
تنها تو و من عشق من!
به آن گوش می‌سپاریم

پابلو نرودا )هوا را از من بگیر، خنده‌ات را نه(

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر ببرند هم برآن سریم

سربازیم تموم شد

سربازیم چند روزیه تموم شده.کارتمم دو سه روزیه گرفتم

خسرالدنیا و الاخره شدم.نه درس درست و حسابی خوندیم که بگیم کسی هستیم یا پاشیم بریم اونور دنیا نه کار درست و حسابی کردیم که یه پول و پله ای دستمونو بگیره.

نشستیم داریم درس می خونیم بل دکترا قبول بشیم.حتی شده آزاد....کی من که پارسال هی می گفتم عمری اونجا برم!!!یکی نیست بگه همون موقع دو سال پیش با علی امتحان می دادی.

۳ ماه دیگه خدمتم تمومه.بعدش چی کار کنم؟؟؟؟؟

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

********************

حرف آدم تموم میشه؟

       - اینو پرسید وروشکا -

راستش از وقتی دن آرامو خوندم دست و دلم به کتاب نمی ره....انگار دیگه هیچ رمانی وجود نداره یا اینکه همه چیز تو همون رمان تموم شد.ادبیات عامه و فارسی رو میگم.

شایدم یه چیز مهمتر باعث شده اصلا کتاب خوندن یادم بره .انگار شده کتاب من واسه خوندن.

در هر صورت دیگه دلم به رمان راه نمی ده.

این سوالم جوابش اینه گاهی.

 

تولد دوباره

از آمدنم نبود گردون را سود

و رفتن من جاه و جلالش نفزود

از هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

گزارش یومیه

از شرکت اومدم بیرون.یعنی انداختنم بیرون.یعنی ننداختنم گفتن کارمندی نمی خوایم بیا پروژه ای وردار.ما هم فعلا پیشنهاد دادیم تا بعد.

برادر گرامی اومد اینجا.یک کنکور الکی آزاد داد. ولی بعدش رفتیم به کنسرت همشهری عزیز:

تار(و  آواز در همایون) و کمانچه در افشاری و سه تار.

دستگاهاش غلط بود گردن دادش که بهم گفت.

مخلص برو بچ گرگان!!!!

 

اینم همین جوری:

خیال زلف تو گفتا که جان وسیله نساز

کزین شکار فراوان به دام ما افتد

شاملو و طنز و زبان فارسی (اینجا)

با تشکر از امیرحسین

شعر شناسی به روایت مهدی

تصمیم گرفتم هرچند یکبار شعری را تحلیل کنم.نه تحلیل معنایی که تحلیل فنی.یعنی تحلیل آرایه های ادبی آن.هرچند که گاهی برای بدست آوردن دید درست از توانایی شاعر نیاز به تحلیل معنایی نیز است.گاهی نیز از نظر ادبی آرایه ای بدست نمی آید ولی رابطۀ علٌی معلولی در بیت محصولی شگرف را حاصل می کند.پس اگر بیتی با معنی عالی را من به عنوان بیتی بدون آرایه ادبی بیان می کنم ، منظور نفی معنی نیست.

به هر حال به قول حافظ:

اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبی است

زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی است

 

برای شروع شعری از حافظ و برای جلوگیری از طولانی شدن چند بیت اول:

-------------------------------------------------------------------------------------

در نظربازی ما بیخبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

 

آرایه ها:

این بیت از نظر آرایه و ساخت شاعری بسیار ساده است.در واقع به نظر من آرایه خاصی را شامل نمی شود.

-------------------------------------------------------------------------------------

جلوگاه رخ او دیدۀ من تنها نیست

ماه و خورشید هم این آینه می گردانند

 

آرایه:

ماه و خورشید- گرداندن=شاید بتوان عنوان مراعات النظیر را به آنها داد(چرخش ماه و خورشید در فضا) و یا تضاد بین آن دو

 

شاعر در مصرع اول گزاره ای خبری را بیان می دارد:محل دیده شدن چهرۀ دوست فقط چشم من نیست.

به این نکته باید توجه نمود که هر شخصی در چشمان فرد مقابلش دیده می شود.نیز قرنیۀ فرد مقابل می تواند به عنوان آینه ای باشد تا شخص تصویر خود را در آن ببیند. (اینجا منظور من تصویر فیزیکی است نه تصویر باطنی)

در مصرع دوم بعد از بیان گزاره خبری اول یک تعبیر شاعرانه ارائه می شود و می گوید:

ای شنونده آگاه باش که ماه و خورشید نیز مانند آینه ای در برابر چهره دوست هستند.

اما چرا ماه و خورشید؟ تصویر شخص که در ماه و خورشید ظاهر نمی شود؟ در اینجا باید توجه نمود که ماه و خورشید مظاهر زیبایی هستند یعنی حافظ می خواهد بگوید که زیبایی ماه و خورشید بخاطر آن است که عکس یار در آنها افتاده است. در واقع بیان این موضوع است که چهرۀ یار بسیار زیباست.

آینه گرداندن نیز جزو عبارات زیبا در این بیت است.توجه کنید که منظور اصلی آن است که ماه و خورشید آینه را(خود را) در برابر دوست قرار می دهند اما به این نکته توجه کنید که ماه و خورشید در حال گردیدن در فضا نیز هستند و کاربرد بجای این فعل بهتر مشخص می شود

-------------------------------------------------------------------------------------

عاقلان نقطۀ پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

آرایه:

نقطه-پرگار-دایره=مراعات النظیر

عاقل –سرگردان و عشق=تضاد

 

دراینجا ابتدا در مصرع اول شاعر خبری می دهد و بدین طریق حدود ذهنی و هریک از شخصیت های حاضر در این مصرع را معرفی می کند. در اینجا صحبت از انسان عاقل و جهان هستی است و جایگاه او در این جهان با یک تشبیه مشخص می گردد. همچنان که مر کزیت یک دایره در رسم آن به کمک یک پرگار نقطه وسط آن است، شاعر بیان می دارد که عاقل نیز مرکز عالم است.توجه کنید که جهان هستی به زیبایی به یک دایره تشبیه شده است زیرا عالم و جهان هستی همواره تکرار شونده است و یک حلقه بسته را تشکیل می دهد و دایره نیز به عنوان اولین شکل هندسی که یک مسیر بسته را صورت می دهد ، در ذهن متبادر می گردد.

در مصرع دوم بعد از توصیف این موارد هدف خود را بیان می دارد. می گوید :

درست است که عاقل مرکز علم است ولی مانند نقطه محدود به حدود دایره است.یعنی انسان عاقل و به کل عقل توانایی درک خارج از حدود این دنیایی را ندارد زیرا با این حدود معنا می یابد. اما چه کسی این حرف را می زند و این ادعا را دارد؟ در اینجا عشق در برابر عقل محدود این جهانی است و شاعر می گوید عشق که مرتبه ای بالاتر از حدود این دنیایی را درک کرده است از این حقیقت آگاهی کامل دارد.

--------------------------------------------------------------------------------------

برای این دفعه فکر کنم بس باشه.

--------------------------------------------------------------------------------------

در مجموع به نظر من اصولاً باید در اشعار شعرای بزرگ برای هر تشبیه و استعاره و گزاره خبری به دنبال دلیلی گشت و گرنه بیان یک خبر و یا تشبیه بدون ارائۀ دلیل و یا وجود قرینۀ ذهنی معنی ندارد و ارزش هنری در خود دارا نمی باشد.مثلاً فرض کنید شاعر یار خود را به قلم تشبیه کند. این تشبیه بدون بیان دلیل هیچ ارزشی ندارد و معنا پیدا نمی کند.قدرت شاعری در پیدا کردن رابطه های ظریف علُی و معلولی شاعرانه است. ولی دیدیم که چگونه حافظ عاقل را نقطه وسط دایره دانست و دلیل متقنی برای آن آورد و استفاده بجایی از این تشبیه برای بیان هدف خود نمود. 

خوب نمی خواستم چیزی بنویسم ولی روی مهم نیست و نمیشه زمین گذاشت .هرچند زیاد نوشتم جالب نیست:

ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز

آفتابی است هوا یا گرفته است هنوز

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه آنچنان نزدیک است که چو بر می کشم از سینه نفس; نفسم را بر می گرداند

........................................

ارغوان این چه رازیست که هرسال بهار با عزای دل ما می آید

(ه.ا.سایه)

............................................

خوب اصولا من عیدا چند روز خونه رو بیشتر تحمل نمی کنم خوشبختانه امسال سریع اومدم تهران که بریم سره کار که اونم نشد.

مثل همه من هم مروری بر پارسال می کنم:

۱-بهار:دنبال کارای تصویه حساب و سربازی

۲-تابستان:کار در خانه.شروع خدمت

۳-پاییز:به دنبال خانه

۴-زمستان:دودره بازی همخونه ای سابق و دست در پوست گردو ماندن.به دنبال حل مشکل پول خانه(بدو بیراه گفتن به خود به خاطر ولخرجی های سابق).آشنایی با یه دوست خوب

در کل پارسال تفریح مفریح یوختی.

اگه این آخراش نبود دیگه خیلی سال مزخرفی بود در کل.

بی ربط:آقا حمید خان دیگه عنده نامردیه کجا تو ۵ ترم شاگرد اول بودی.پس من و روزبه کشک بودیم.ببند دیگه مالیات که نداره.(دعوای اینترنتی راه نندازیا)

امیدوارم امسال بهتر باشه.

.......................................................

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های باران خورده پاک

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم پرستوهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار