X
تبلیغات
رایتل
دلشدگان

توکافر دل نمییندی نقاب زلف ومیترسم

که محرابم بگرداندخم آن دلستان ابرو

آرشیو
یکشنبه 30 آذر‌ماه سال 1382

اخراج شدم...


چهارشنبه بنده رو از دانشگاه اخراج کردن .یک حکم دادن که به علت نیاوردن نمره های کارشناسی بفرمایی تصویه حساب کنید...تقصیر این علم وصنعته ول کن ما نیست اینجا هم یقه مارو گرفته...حالا لطف کردن و قرار شد تا دوشنبه کارم رو انجام بدن نمی دونم درست میشه یا نه؟؟شاید دیگه قسمت من عوض بشه:

یک دانشجوی سابق مهندسی هسته‌ای بشم....


بالاخره رفتم شبهای روشن رو دیدم فیلم خوبی بود فعلاً حال نوشتن نقد ندارم همینو بگم که مرد فیلم دقیقاً شخصیت من رو داشت... نمی دونم دختر فیلم شخصیتش شبیه اون هست یا نه؟؟

اگر دلتون میخواد شعرای خوب بشنوید و از زندگی روزمره با عشقای مسخره خسته شدید و یک عشق افلاطونی می خواید ببینید (شایدم زمینی نه از نوع مبتذل) ویا با دغدغه (درست نوشتم؟؟)های من و افکارم آشنا بشید حتماً فیلمو ببینید...

 

یک دیالوگ فیلم:

 

زن: ما همیشه ساعت 11 قرار می ذاشتیم چون 11 شبیه دوتا آدم کنار هم است.

مرد: آدم تنهایی هم شبیه 11 است کافیه به پاهاش نگاه کنه!!!

 

شب یلدا هم حال کنید ....ما که ایجا تنهاییم.به قولی:
شب همه شب تنها در بستر خود خفته‌ام(شاملو)

حافظ یادتون نره ..از پیش یک شعر حافظ می خونم:

عاشقانه:تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف می ترسم

که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

 


تعداد بازدیدکنندگان : 144762


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها