X
تبلیغات
رایتل
دلشدگان

توکافر دل نمییندی نقاب زلف ومیترسم

که محرابم بگرداندخم آن دلستان ابرو

آرشیو
سه‌شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1384
دیشب رفتیم مهمونی چهار شدن عاطفه.
خیلی خوب بود خیلی هم خندیدیم.واقعا مرسی مرسی مرسی که منو دعوت کردی عاطفه.
ایشاا.. همیشه به شادی .


عرض کنم که شعری که الان مینویسم رو برای دل خودم چند هفته قبل گفتم. به کسی هم ربط نداره
فقط نمی دونم الان هم صدق میکنه یا نه!!؟؟


بوی اسفتین و بوی کافور

سیاه جامگان نزدیک می شوند

موران به بلوا افتاده اند

فساد آغازیده است.

کدام روز وروشکا به چهره ام نگریستی؟

- خنکای عطر بهار نارنج و پرتقال در پره های بینی

آه وروشکا !

تو از کدام سوی آمده بودی ؟

وکِرمان لولی وَش سعی میان پا و سر را هَروله می کنند.

کلامت آیات نا گفته خلوت بود

و شعرت زمزمه زندگی.

وصال با تو شروع می شد

و آزادی با تو تمام.

باد از میانۀ در گذشت

و شیون وار بر بدن خیس رعشه ای گذاشت.

کلاغ سیاه در گوشه ای نشست.

تکرار کدام تجربۀ ناموخته بودی؟

تاریخ با وقایع ورق می خورد

                        و آدمی با تجربه.

اما وروشکا !

کدامین آزموده بودی که آزمودنت خطا بود.

ترجیع بند نهایی را

 تنها یک بار نوشتم

و دیگر هیچ بار تکرار نخواهم کرد

چرا که

موران به بلوا افتاده اند و

فساد آغازیده است.


 


یک توضیح: هروله کرمان ربطی به مراسم حج نداره.فقط یه تعبیر بود خوشم اومد.

 


تعداد بازدیدکنندگان : 144762


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها